تجربیات دختر مجرد ۴۰ ساله

تجربیات دختر مجرد ۴۰ ساله

تجربیات و چالشهای زندگی دختری مجرد در دهه ۴۰ سالگی در کنار خانواده و دوستان

وقتی میاد باهم میاد!

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1403/5/16 21:05 ·

سلام 

 یه جوری یه وقتا ادم آچمز میشه که فکر میکنه واقعا چرا؟خب یه فاصله یه مهلت یه نفس!

 اول خرداد از اخرین کارم که یکسال و خرده ای طول کشید اومدم بیرون چون نمیخواستم بیگاری بدم با حقوق کمتر از سال قبل

 تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خرداد با خانواده رفتیم سفر دو روزه ، وقتی برگشتیم خونمونو دزد زده بود کلی طلا و وسایل ازمون برده بود و تقریبا همه اون چیزهایی که من مثلا جهت پس انداز با پول کارکرد اون یکسالم خریده بودم و اتفاقا خیلی دوسشون داشتم رو کامل با خودش برده بود🤦‍♀️ 

بعدش شد تاسوعا عاشورا ، بسیار محیرالعقول فهمیدم پسری که توی پستای قبلی گفتم که دیوانه بود ولی من یکسال بود جسته گریخته با همون ادا و اطواراش باهاش بودم و کلی بهش رسیده بودم بخصوص از نظر مالی، آدم هرزه ای بود که معلوم نبود با چند نفر داشت میپرید و یکیش هم یکی از همکارای شرکت قبلیم بود که اون رو هم حسابی چاپیده بود و توی دعواهایی که شد ذات کثیفش رو بد نشونم داد😶.

همون موقعها بود که فهمیدم دوست پسر اسبقم که ۸ سال باهاش بودم و توی کار جدید هم باهم همکار بودیم و بخاطر اینکه من ۴ سال ازش بزرگتر بودم خودش و خانواده اش پسم زده بودن و در واقع تو سرم زده بودن ولی همیشه دنبالم بود که تا اخر دنیا باهات میمونم ولی چون نمیخام هیچوقت ازدواج کنم با تو هم ازدواج نمیکنم !حالا با یکی از دخترای همکار جلوی چشم من ریخته رو هم و تازه فهمیدم که کاملا هم قصدشون ازدواجه و مقدماتش رو چیدن و فقط من رو ۸ سال علاف خودش کرده بود با کلی دروغ 😑

این مدت هنوز کار هم پیدا نکردم و علاف و سرگردانم که  رسیدم به داستان جدیدی که همانا دوران پساقاعدگی است !🤦‍♀️
خدایا دمت گرم یهو همه چیو باهم آوار میکنی رو سر آدم🙄

شاید عشق

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1402/3/17 20:08 ·

پسر جدیدی اومد توی شرکتمون.اولش چشای سبزش اومد توی چشمم ولی سرمو انداختم پایین. زیاد خوشم نیومد ازش ولی یه خرده گذشت مثه بعضی موجودات که بو میکشن که خوشت نمیاد ازشون میان سمتت دیدم انگار الکی میاد سراغم .راسی نمازخون بود اساسی،اول وقت،اینم نظرمو جلب کرد،شروع کردم به شوخی کردن باهاش مثه شوخی با بقیه.راسش مدلش با همه فرق داشت همش سیاه میپوشید،توی خودش بود یه مقدار هم گاهی رک و وحشی میشد جوری که با یکی از پسرای قدیمی دعواشون شد طفلی تنها موند ولی خب همه حق و داده بودن به پسر قدیمی.اون موقع بود که یهو گف چند سال پیش با نامزدش بودن که ماشینشون تصادف میکنه و دختر کشته شده😵 پدرش هم جانباز بوده و شهید شده، خواهرشم سنی نداشته که مریض میشه و فوت میکنه ...و همش اتفاقات بد براش میفته .دلم سوخت .یه بار بهم گف من و تا یه جایی برسون ،من جا خوردم ولی قبول کردم .توی مسیر شر و ور گفتیم و خندیدیم و اون از سن من که ۸ سال ازش بزرگتر بودم باخبر شد!نمیدونم چی شد ولی انگار یهو همینطوری عاشقش شدم!شیدااااا،همش کشیده میشدم سمتش،افتاده بود توی ذهن و توهم و فکر و جلوی چشمم.جالب این بود که اونم خودش سمتم میومد به بهانه های مختلف،یا میومد چت میکرد و سر حرف و باز میکرد.کلی باهم چونه میزدیم و میخندیدیم منم بیشتر میخواستمش حتی یه بار الکی قرار گذاشتم بریم یه خیریه اون سر شهر که از دوستاش بودن😄من ماشین دارم اون نداشت پدرم دراومد تا رسیدیم و کلی هم زر زدیم😀.بعد از اونم زیاد چت میکردیم از مسائل مختلف،هیاتی بود و من هی باهاش شوخی میکردم تا اینکهههه.....

خدا

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1402/1/7 00:55 ·

سلام توی سال جدید بعد از چند روز تعطیلی میخوام فردا برم سرکار.حالم از خودم و کار و همه چی بهم میخوره.نه خودم و دوس دارم نه ادما رو نه هیچ چیز و .یه وقتا یه جوری احساس ترس و خالی شدن میکنم که حتی با اینکه گاهی دوس دارم بمیرم از مردن هم میترسم یهو از همه چیز میترسم.اینا بده .میشینم هی نظریات روانشناسانه میخونم هیچکدوم فایده نداره.اون وقته که میگم کاش خدا جای من بود.کاش من نبودم اصا.اصا هستم که چی.خودش میومد جام زندگی میکرد به خودش که فک میکنم زندگی کردن و فقط و فقط خودش بلده و بس.ما تک تکمون ناله ایم .هیچکدوم نمیدونیم اومدیم که چی.باور کن هممون به زور هستیم.خب خدایا چه کاری بود اخه.ادم نمیتونه از زندگی جا بزنه یا از بودن مرخصی بگیره یا اصا بگه میخوام بودنم و عوض کنم (مثه سرکار رفتن).حالم از رفتن و نرفتن بهم میخوره.چیه که هرکاری میکنی پشیمون میشی ازش؟!کاش راهی بود که ادم از زندگی کردن هم پشیمون میشد.میگف خدایا تسویه ما رو بده بریم.خدایا بیخیال ما شو.حالا ما یه غلطی کردیم گفتیم اره ما رو ببر تو دنیا تو چرا قبول کردی ؟!تو که بنده هاتو میشناختی.تو که میدونستی این کاره نیستن.خب حالا که راه برگشت نیست خودت خیلیییی باید کمکشون کنی خیلیییی.خدایا اصا خودت بیا جای همه.خدایا دنیا رو خلوت کن .اقلا بساط منو جمع کن خودت اخراجم کن .بگو بسه .تو نمیتونی تو ریدی.یاااا اینکه همچین راهها رو براش باز کنی همچین دلشو گرم کنی همچین هواشو داشته باشی که آب تو دلش تکون نخوره و همه چی براش ردیف بشه که دیگران انگشت به دهن بمونن.نه اینکه بعد ولش کنی و بگی ااا پررو شد و گناه کرد و ...نههه همچین بچسبی بهش که اونم بخواد نتونه ازت بکنه.دیگه به هیچی احتیاج نداشته باشه نه به نصیحت نه به مشاوره نه به هیچ کوفت و زهرماری.یه کاری کنی اصا سمت این چیزا برای اروم شدن نره.اصا چیزی نباشه که نیاز به اروم شدن داشته باشه.خدایا خودت میدونی یا به فریادم میرسی یاااااااا......

دلتنگی

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1401/12/6 23:44 ·

سلام 

رفتم یه جایی مشغول کار شدم که دوست پسر سابقم که تنها دوست پسر همه ۴۱ سال عمرم بود و خیلی بهش نزدیک شده بودم و ۸ ، ۹ سال با کلی قهر و آشتی باهم بودیم و خلاصه آخرش کات کرده بودیم هم ،اونجاست و در واقع یکی از بانیهایی هست که منو اونجا معرفی کرد.هردومون هنوز یه خرده نشون میدیم که همو دوست داریم و انگار بقیه هم حس میکنن ولی خب اصلا پیشنهاد نزدیک شدن دوباره ای از طرف هیچکدوممون خوشبختانه!نیست با اینکه دلم برای قدیمامون تنگ شده ولی میدونم هیچکدوممون مثه قبل نیستیم و واقعا توی اون چند سال هردومون بخصوص من بعنوان یه دختر خیلی اذیت شدم و هنوز هم میشم.خوشحالم که میبینمش ولی در عین حال انگار باعث میشه توی تنهاییم هی بهش فکر کنم و با اینکه سعی میکنم مستقل باشم و از تنها بودنم لذت ببرم ولی درد میکشم.به خودم میگم تنها بودن حال میده، تا نصفه شب توی خیابونا بودن و گشتن حال میده ،تنهایی سینما و پارک و خرید رفتن حال میده ولی اگه اونی که دوستش داشتی هم باهات بود بیشتر کیف میداد.وقتی دختر پسرا رو باهم میبینم حسرت نمیخورم ولی میگم کاش منم که هی سعی میکنم به تنهایی خوش گذروندن عادت کنم میتونستم با اون باشم.به خودم میگم همه کسایی که میخوان بگن ما خودمون تنهایی از پس خودمون برمیایم و قوی هستیم دروغ میگن.پیش خودم فکر میکنم انقد که من دلم میخواست اون باهام باشه اونم دلش میخواست؟یا اون الان جای دیگه با کسای دیگه خوشه؟پسرا خیلی راحتن خوش به حالشون.توی تعطیلات اخیر که تنها بودم با اینکه هی میگم میخام تنها باشم ولی حالم خیلی بد شد خوب بودم ولی یهو قاطی میکردم،اومدم برا خودم برم گردش وسط راه توی ماشین هنگ کردم اهنگ گذاشته بودم یهو گریه ام گرفت نمیدونستم چیکار کنم برگردم یا ادامه بدم؟!ولی ادامه دادم تا ساعت ۹ شب ۷،۸ ساعت بیرون بودم ولی واقعا نمیتونم بگم خیلی خوش گذشت .من گربه ها رو خیلی دوس دارم همیشه دوس داشتم گربه داشته باشم اگه یه وقت مجردی زندگی کردم،توی یه پارک گربهه اومد بغلم کلی نازش کردم ولی جالبه بیشتر احساس تنهایی و افسردگی کردم!به خودم گفتم انگار ادم تنهاییش با هیچی پر نمیشه، چقد ترسناکه ادم یه تنهایی گسترده داشته باشه ،وقتی هیچ آشنایی نباشه یا تو نخای اصا با هیچ آشنایی باشی،انقد ترس برم داشته بود که به هیچی نمیتونستم فکر کنم حتی یه وقتا که شجاع میشم و الکی به خودکشی فکر میکنم هم اصلا نمیتونستم فکر کنم.خلاصه بگم بده ادم حس کنه هیچ کاری نمیتونه بکنه(از کجا به کجا رسیدم).

بعد از یه مدت نبودن

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1401/9/18 14:08 ·

سلام اخرین پستم مال وقتی بود که بعنوان منشی رفتم تو شرکت مزخرف ارم نوش،که هم خود شرکتش مزخرف بود هم کارش هم رفتار همکارا که همش نشات گرفته از مدیر عقده ایش بود که فکر میکرد یه مشت نوکر و کلفت استخدام کرده که کم کم باید بیان فلانش رو هم ببوسن مرتیکه روانی.خلاصه بعد از یک ماه و نیم اومدم بیرون و یکی دو ماه بیکار بودم تا اینکه پسرای همکار با معرفت قدیمیم (که یکیشون همون دوست پسر اسبقم بود!) توی محل کار خودشون منو معرفی کردن و باعث استخدامم شدن که واقعا جای شکر داشت برام، هم از خدا هم از اونها.یه چیزی توی این تجربه فهمیدم که پسرا واقعا بامعرفت تر از دخترا هستن البته نه همشون ولی کلا وقتی کاری ازشون بخاین بدون چون و چراتر برات انجام میدن البته وقتی که باهاشون باصداقت و روراست باشی و واقعا بی چمشداشت ،چون همین کسی که کار برام جور کرد مزدوج هست و رفتارش با من واقعا برادرانه و دوستانه اس و هیچوقت حدی رو رد نکرد.خدا رو بابت وجود همچین ادمایی شکر میکنم و خوش بحالش که اینجور ادمایی رو خلق کرده.

Finaly I find a job

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1401/6/17 21:08 ·

Recently I found a job as an operator at a central office of a major food company. 4 days I answer the  phone that all times I didn't like this.! I should learn some other things, but my colleagues don't teach me any things. It is not good. I will tire. I wish to find a better job, but I was unemployed on 7 mounts. My traffic is good, we have lunch and salary on the first day of the month. The office compass is fine, but in 4 days I don't like my job, but I'm hopeful that it will be better 

IGNORANCE

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1401/6/10 21:38 ·

Last night, I had a challenge with one of my former coworkers. I always hated dishonesty and I couldn't tolerate it. I trust him with everything
We had a group with hypocrites and we went to war with them because of their behaviour. We advise them, but all of the sudden I found my friend had like them!. That was really loud and hateful. I shocked. This was an insult to me.We talk about dishonesty all the time!. He only said I want behave like them. I think bad work is bad when I do it or others. I cut my friendship with him and ashamed of connected him. I prefer to be alone and not with people like him 

Still looking for a job

ladan nazemi ladan nazemi ladan nazemi · 1401/6/9 23:45 ·


Hi. Today and there 6 mounts were times that I'm looking for a good job. This process is very difficult like everything that everybody wants to be good in their life. At that time, I found the majority of managers to be abusive. There is too much because there is too much abuse. The wages are low, the tasks are numerous. This isn't a court. You should pay some money for your traffic, your food, and... but these are not important to managers next to a few of them.     That is tragic and unfortunate


 

Hi everybody. I choose to practice the English languages. All the time, I loved English and I was trying to improve my skills, but I'm not that successful. This way is a new proposition and I like to examine it here. A few months ago I found a site called MOTTAMAM and this          proposal came from Mohamadreza ShabanaIi.              I have hoped that this will work

سلام .من پارسال بعد از ۹ سال سابقه کار و در واقع ۸ سال کار در اخرین شرکتی که کار کردم بیکار شدم چون خسته شدم از بس به خودم گفتم تو حدت باید بیشتر از این کار باشه (کارم اداری بود) ولی فکر میکردم خب تا کی همین کار رو ادامه بدی به خاطر دوزار حقوق و تازه برای کسایی که تازه به دوران رسیده ان و فکر میکنن شاه ان و بقیه خدمه اشون!خلاصه بیرون اومدم و از همون موقع شروع کردم به دنبال کار گشتن که خداییش اینکه بخای کاری مطابق میلت و در واقع ارضا کننده روحت پیدا کنی خیلی سخته . اینکه همش به خودت بگی صبر کن که کاری پیدا کنی که ارزش داشته باشه که بعدش باز نگی خب که چی؟چه فرقی کرد مثلا.اولاش دعا میکردم و مومن شده بودم و قرآن میخوندم و ..ولی بعد خوشم نیومد احساس کردم دارم خودم و لوس میکنم واسه خدا پس بیخیال شدم ولی خب نمازامو میخوندم .خلاصه که خیلی جاها رفتم و خیلی جاها رزومه فرستادم که اصلا تماس نگرفتن و گاهی هم جاهای خوبی رفتم که نتیجه نداشت ولی هیچ کدوم باعث نشد که از بیرون اومدن از کار قبلی پشیمون بشم چون هنوز هم مطمئنم که همه ادما حدشون بیشتر از اینه که در جا بزنن و در جایی کار کنن که ارزش نداره فقط بخاطر دوزار حقوق.هنوز امیدم به خداس و منتظرم که کمکم کنه و راهی عالی اونطور که اندازه خدایی خودشه جلوی پام بزاره💝💝